انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب هشتاد و پنجم

روز سوم محرم

روز رقیه دختر 3 ساله حسین ابن علی (ع)

داستان عجیبی داره این دختر 3 ساله

همه میدونیم که دختر به پدر خیلی وابسته هست

حتی اگر ازدواج هم بکند و سایه ای بالای سرش باشد باز پشتیبان

خودشو پدرش میدونه

این دختر 3 ساله زمانی که پدر از دست میده در عصر عاشورا

شب که میشه دنبال سر پناه گرمی بوده که سر در آغوش پدر بگیره و

لالا کنه

دلش میخواسته کسی براش لالائی بگه خوب اون کسی نیست جز پدر

که صدای اون برای هر بچه ای آرامش بخشه

هر چه میشه میگه عمه من پدرمو میخوام !!

امان از دل زینب چی کشید چی بگه به این دختر 3 ساله

گفت : عمه جان بیا تو آغوش خودم بیا خودم برات لالائی میگم

ولی حرفای عمه تاثیری نداشت و گریه های رقیه بیشتر و بیشتر شد

خبر چینای یزید ملعون براش خبر بردند که بچه های امام حسین (ع)

نمیخوابند و هی فریاد یا پدر و وا پدرسر میدهند این نانجیب دستور داد

تشت طلا آوردند و سر مبارک آقا رو تو این تشت گذاشتند و با احترام

بردند کنار اون خرابه که رقیه داشت با پاهای کوچکش و پاهای لخت

و برهنه دنبال بابا میگرده (و این پاهای نازش پر شده بود از خار و خاشاک)

چه شورش و غوغائی بپا بود

پرسید عمه من که گرسنه نیستم من که شام نمیخواستم من بابامو

میخوام

شیون و گریه از خرابه به عرش میرسید.....

بالاخره رفت جلو روی تشت رو بلند کرد سر بریده بابا رو دید جا خورد و

آنقدر گریه کرد تاجان به جان آفرین تسلیم نمود

آخ آخ آخ امان از دل زهرا (س)

آخ آخ امان از دل آقامون مهدی (عج)

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم