انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب هشتادم

باز آمدن

صبح که بلند شدم نماز خوندم تو این فکر بودم که چه کسی تولدم رو تبریک میگه؟

اصلا کسی به یادش هست که من کی و برای چی به دنیا اومدم؟

رفتم موبایل رو برداشتم بیبینم چه خبره ولی دریغ از یک تبریک

انگاری همه یادشون رفته که محمد ساعت ۴ صبح روز ۴ دی ماه پا به عرصه این دنیای بی وفا گذاشته

دست از پا درازتر که هیچ زنگی و هیچ پیامی نداشتم

داشتم برای خوردن صبحانه آماده میشدم که یک پیام اومد با اینکه حدس میزدم کسی باشد که خواسته تولدم با تبریک بگوید ولی بی اهمیت صبحانه خوردم

بعد صبحانه نیگاه کردم دیدم بلههههههههههههه کسی تبریک گفته و کلی خوشحال شده و براش جواب دادم و تشکر کردم که به یادم بوده

لباس پوشیدم اومدم تو ماشین که چند لحضه ای ماشین گرم بشه تا حرکت کنم

دیدم موبایلم که رو ویبره بود داره تنم رو میلرزونه

نیگاه کردم دیدم دوست دیگریست

این موقع صبح اون باید خواب باشه چی شده؟ نکنه اتفاقی افتاده؟

قلبم شروع کرد به تند تند زدن

لعنتی موبایل هم تند تند ویبره میزد

خدایا چکنم جواب بدم یا ندم؟

نکنه اتفاقی افتاده اول صبحی میترسم

دل رو به دریا زدم گفتم اگه اتفاقی هم افتاده باشه من باید کمک کنم

تکمه سبز رو فشار دادم با زبانی لرزان گفتم سلام بفرمائید؟

از اون طرف گوشی کسی گفت سلام محمد جان تولدت مبارک

آخ دلم هوررری ریخت پائین خیالم کمی راحت شد و کمی آرامش گرفتم

از اینکه به یادم بود و این موقع صبح تلفن زد کلی خوشحال شدم و تشکر کردم

حالا امروز بهترین روز زندگیمه و خیلی خوشحال که لااقل ٢نفر اول صبح به یادم بودن

خدایاااااااااااااااااااااا ممنون

خدایااااااااااااا تشکر 

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم