انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب هفتاد و ششم

قضیه یه روز ::..

یه روز بهم گفت:

«می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدمو گفتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه بهم گفت:

«می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه گفت:

«می‌خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ

مزاحمی نباشه.

بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا.

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

یه روز تو نامه‌ش نوشت:

«من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام».

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست

و من از این بابت خیلی خوشحالم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم