انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب شصت و هفتم


لیلی خود را به آتش کشید !



خدا گفت : زمین سردش است ، چه کسی می تواند آن را گرم کند ؟

لیلی گفت : من !

خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم ...

خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش !

لیلی خود را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .

لیلی گُر می گرفت . خدا حظ می کرد !

لیلی می ترسید . می ترسید آتشش تمام شود .

لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید . مجنون هیزم ِ آتش ِ لیلی شد !

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین ِ خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین ِ من همیشه سردش بود...



لیلی تشنه تر شد !



لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است .

خاکستر ِ لیلی هم دارد می سوزد . امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست می دارم . خاکسترت را پس می گیرم !

لیلی گفت : کاش مادر می شدم . مجنون بچه اش را بغل می کرد !

خدا گفت : مادری بهانه ی عشق است . بهانه ی سوختن ! تو بی بهانه عاشقی !!!!

بی بهانه می سوزی !!!!

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تب ، بی تاب !

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری ....

لیلی گفت : پایان ِ قصه ام زیادی غمگین است . مرگ ِ من ، مرگ ِ مجنون ...

پایان ِ قصه ام را عوض می کنی ؟؟؟

خدا گفت : پایان ِ قصه ات اشک است ، اشک دریاست .

دریا تشنگی ست و من تشنگی ام ! تشنگی و آب !!! پایانی از این قشنگتر بلدی ؟!

لیلی گریه کرد . تشنه تر شد .

خدا خندید !



لیلی زیر ِ درخت ِ انار



لیلی زیر ِ درخت ِ انار نشست .

درخت ِ انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ ِ سرخ !

گلها انار شد ، داغ ِ داغ . هر اناری هزارتا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند . دانه ها توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار تَرَک برداشت !

خون ِ انار روی دست ِ لیلی چکید !

لیلی انار ِ تَرَک خورده را از درخت چید . مجنون به لیلی اش رسید !!!!

خا گفت : راز ِ رسیدن فقط همین است !

کافیست انار ِ دلت تَرَک بردارد !!!!!!!!



لیلی مُرده بود !



قصه نبود ، راه بود ، خار بود و خون !

لیلی ، قصه ی راه ِ پُر خون را می نوشت . راه بود و لیلی می رفت .

مجنون نبود . دنیا ولی پُر بود از نام ِ مجنون !

لیلی تنها بود . لیلی همیشه تنهاست !

قصه نبود . معرکه نبود و میدان بود ، بازی چوگان و گوی !

چوگان نبود ، گوی بود . لیلی ، گوی ِ میدان بود ! بی چوگان . مجنون نبود !

لیلی زخم برمی داشت . اما شمشیر را نمی دید ! شمشیرزن را نیز ...

حریفی نبود . لیلی تنها می باخت . زیرا که قصه ، قصه ی باختن بود !

مجنون کلمه بود . ناپیدا و گُم .

قصه ی عشق اما همه از مجنون بود !!!!

لیلی قصه اش را تنها می نوشت !

قصه که به آخر رسید . مجنون پیدا شد . لیلی مجنونش را دید .

لیلی گفت : پس قصه ، قصه ی من و توست !

پس مجنون تویی !!!!!

خدا گفت : قصه نیست ، راز است . این راز ِ من و توست !

برملا نمی شود ، الا به مرگ . لیلی ، تو مُرده ای !

لیلی مُرده بود

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم