انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب شصت و چهارم

گم شدن


  بعد خوب می فهمم که آشناها از غریبه ها بیگانه ترند!

 

         دلم بیشتر می گیرد...

 

                  به خاطر می آورم که.....

 

       کسی وظیفه ندارد مرا بفهمد.....

                ما از درک خودمان هم عاجزیم....

 

شاید به همین خاطر همیشه دنبال کسی هستیم

                  که درکمان کند

.

حالا می خواهم اسباب کشی کنم....

 

     قلبم  را درون یک صندوق قدیمی می گذارم

 

و چند قرص نفتالین رویش می گذارم که بید نزند.....

 

صندوق را می بندم و با یک ماژیک قرمز رویش می نویسم:

 

    شکستنی است!

روحم  را اتو می کنم... سپس آن را با دقت درون کاور

 

می گذارم تا مبادا کسی به آن دست بزند!

 

          چرک و کثیفش کند.....

 

 سپس   از آژانس یک ماشین می گیرم ...

 

راننده کمک می کند تا قلب و روحم را در صندوق عقب بگذارم....

از راننده می خواهم  تا فرودگاه از مسیر کم ترافیک برود.....

 و.... من....اینگونه.....

            برای همیشه گم می شوم !!

,
,
قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم