انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب ششم

بنام او

به نام آنکه دوستی را آفرید، عشق را ، رنگ را ... به نام آنکه کلمه راآفرید
.و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم.
سالهاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بیدلی را ، ساختن خانه ای در دل.
و این دل بینهایت، چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش.
او رفت و من نشناختمش .
در تمام میخکهای سر هر دیوار،
آواز غریبش را شنیدم اما نشناختمش.
همانگونه که بغضهای گاه و بیگاهم را نشناختم.
قط آنقدر او را شناختم در سایه های افتاده به کلامش، به دنبال جای پای خدا
وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم
تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونپیش من برمیگردی
کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!! دوست داشتم زیر بارون
قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم! آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم