انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب پنجم

بنام یار

روزها یکی ..یکی ..میان و می رن...!
دیگه حسی واسه زندگی تو خودم نمی بینم....
احساس می کنم که این زندگی هستش که منو ..بالاجبار با خودش می کشونه!
چند وقته که حتی حس گریه کردن هم ازم گرفته شده..!
گوشه به گوشه خاطراتمو سرک می کشم....
ولی ازش هیچ خبری نیست..!
انگار نه انگار که یه زمانی ..بوده....!!؟
هر وقت دلم می گرفت نگام به ستاره های آسمونا بود...!
فکر می کردم اینجور ی می تونم یه نشونی ازش بگیرم....
ولی حالا حتی ستاره های آسمونا هم یادشون رفته که این پایین یکی چشم انتظاره!
تنهایی رو بیشتر از همیشه حس می کنم!
خسته تر و دلتنگ تر از همیشه......
دنبال یه پناهگاه امن می گردم.....!
شاید با رسیدن بهش یه کمی آروم شم...
ولی مثه اینکه مهربونی که اون بالاس...محکومم کرده به تنهایی!
مهربون عالم :
تسلیمم...!
اگه تو می خوای اینطوری باشه من حرفی ندارم...!
بذار همه دلتنگی هام و بی کسی هام بمونه واسه خودم....حرفی نیست!

فقط ازت می خوام اونو تنهاش نذاری....و همیشه باهاش باشی!
این روزها اون بیشتر از من به تو نیاز داره..!
پس می سپارمش دست خودت........!
فقط کاش بهم می گفتی :
تا....کی چشم به راهی و انتظار !!!؟
قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم