انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب پنجاه و دوم

بنام خدای عشق آفرین

دیگر سعی خواهم کرد در مسیر زندگی فقط به خود و خواسته های خود توجه کنم چرا که دیگر نمی خواهم تحلیل بروم و محبت بی شائبه من به حساب سبکسریهای من گذاشته شود شاید من روزی به این نوشته بخندم و شاید در معنای آن تأمل کنم در چنین قرنی که صفا و یکرنگی و خلوص و صمیمت تو نشان حقارت توست نمی خواهم دیگه حقیر باشم و می خواهم همرنگ جماعت شوم چرا که طاقت بار رسوایی رو ندارم خدایا پیکر دردمند من تحمل یک روح بزرگ رو نداره که زمانه چنین می طلبد نمی دانم شاید نوشته های من سطحی و کم مایه باشه اما یک حسی منو وادار می کنه که بنویسم شاید این نوشته ها بیانگر حال و هوای منه و فردا روزی باشد که این نوشته ها خونده باشه و نمایی از شرایط کنونی باشه.
خدایا منو ببخش که نتونستم رسالتم رو انجام بدم آخه در این زمانی که جسم خسته و تکیده من جور دیگه ای تعبیر می شه و معناهای دیگه ای می گیره من چگونه می تونستم بزرگ باشم و غم بزرگ رو تو درونم بریزم و در خودم فرو برم. چرا که نگاههای پرسشگر دیگران و بار شماتت آن مرا خرد می کرد و من ضعیف بودم و کوچیک و طاقت خرد شدن رو نداشتم که نمی خوام خودمو پشت رفتارهای مؤدبانه و کلمات و حرفهای قلبمه سلمبه قایم کنم که دیگه نمی خواستم ظاهرم آراسته باشه و درونم پر از شک و دودلی و کینه و حسادت و خودخواهی. اگه نخوای مثل دیگران باشی و نخوای مثل دیگران فکر کنی و مثل دیگران رفتار کنی و مثل دیگران حرف بزنی باید چه کار کنی؟ اگه بخوای خودت تجربه کنی به دست بیاری چی؟ خدایا این جماعت از مولانا و بزرگیاش می گن و اونو ستایش می کنن اما هیچ کس به این شعر او اعتقاد نداره که می گه:
آزمودم عقل دور اندیش را                        زین پس دیوانه سازم خویش را
خدایا من برای دیوونه بودن خودم بهای سنگینی رو باید بدم که برای من ناتوان مقدور نیست(همچنین با توجه به جنسیتم )
شاید من زیادی دارم از خودم دفاع می کنم و تقصیرات و کوتاهیهای خود رو به گردن دیگران می اندازم. و قصور در رسالت خود را به حساب شماتتهای دیگران می زارم خب به هر حال به قول شاعر:
گر مرید راه عشقی                       فکر بدنامی نکن.

من او را رها کردم و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی ، اما من آنقدر او را دوست دارم که او را رها میخواهم رها از تمامی بندها و زنجیرها ، هرچند او هیچگاه دربند من گرفتار نبود چرا که من خود اینگونه خواستم و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم اما او در بند خود گرفتار بود ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از خود رها شدم.



اینها نتیجه تقدیر من نبود
آغاز با تو بود
تقصیر من نبود
فکر نکن دلم برایت تنگ نمیشود
فکر نکن نمی توانم ببینمت
یعنی نمی خواهم ببینمت
....ببین
نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد
میسپارمت به باران
که عصر خنک آن پنجشنبه بارید
و تو اسمش را گذاشتی اتفاق آشناییمان
میسپارمت به آن دو ستاره
که دیگر مال ما نیست
به زیباها
برو زیبا سرنوشت را نمی شود از سر نوشت



..... تقصیر من بود که سراغ سایه را از خورشید میگرفتم و سراغ او را از وسعت دور دریاها ....... سراغ قدمهایش را از راههایی میگرفتم که هرگز او را به خواب عبور هم ندیده بودند..... تقصیر من بود که نامش را با عطر ستاره ها بر بالش شب مینوشتم تا آسمان خوابهایم بوی او را داشته باشد....... تقصیر من بود که برای دیدنش نفسهای بیهوده ام را میشمردم. نباید گره خیال و خاطره را از حقیقت روز مرگی باز میکردم که رویای آفتابی بودن با او برای یک عمر سرگردانی من کافی بود




نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم

                                      گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

                                        اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

                                         شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت میکنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم

                                         چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری

                                         دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کتم

                                          با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم

گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

                                          رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم