انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب پنجاهم


من چه می دانستم هیبت باد ِ زمستانی هست؟

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم دل هر کس دل نیست؟

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

و چه رویا هایی که تباه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیت ها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی،چه امید؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم 

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری...

دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

من به بی سامانی باد را می مانم !!

من به سرگردانی ابر را می مانم

قصه بی سرو سامانی من باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت چه تهی دستی مرد

ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

چه کسی خواهد دیدمردنم را بی تو؟

بی تو مردم مردم

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

روی تو را کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

وتکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد؟

افسوس کاشکی می دیدم

سخن از مهر ِ من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار ِ سرور

آور مهر

آشنایی با شور؟

و جدایی با درد؟

و نشستن در بهت ِ فراموشی یا غرق غرور؟

سینه ام آیینه ای است با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد

به فراموشی ها بسپارد

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم