انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب چهل و ششم

در گوشه ای از بالاترین نقطه ی آسمان فرشته ی رحمت در تنهایی می گریست. خیلی پایین تر از آنجا جایی که به اندازه ی تمام عمر فرشته با آسمان فاصله داشت باران به آرامی میبارید ... یک لحظه فرشته چشمش به پایین افتاد دختری را در لباس ها ی فاخر دید که با دلخوری به آسمان نگاه میکردومیگفت: لعنت به این باران که تمام برنامه های گردشمان را به هم زد.
فرشته غمگین شد. به نقطه ای دیگر اززمین چشم دوخت . صدای گریه ی زنی را شنید . زن نحیف و لاغر اندام بود و نگاهش به دستها ی خالی همسرش خشک شده بود . با بغض گفت: باز هم امروز کار پیدا نکردی؟
و مرد پیشانی کودک بیمارش را بوسید و گفت خودت میدانی روزها ی بارانی کاری برایم نیست اما خدا را شکر باران رحمت خداست !

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم