انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب چهل و سوم(1)

بنام خدای آرامش دهنده

خوب میخوام امروز مطلبی بنویسم که تو دلم مونده

چند وقت بود باهاش آشنا شده بودم اونم برای اینکه تو یه منجلابی گیر کرده بود که بر خودم واجب دیدیم به خاطر خدا کمکش کنم ...

بهش پیشنهاد دوستی دادم بعد از کلی کلنجار قبول کرد و بسختی میتونست به خودش بقبولونه که کسی پیدا میشه بی آزار باشه...

خوب تقصیر نداشت وضعیت جامعه اینو ثابت کرده ..

کلی براش وقت گذاشتم و کلی از وقتمو  با تمام گرفتاریهام و هفته ای چند بار بردن و آوردن از دانشگاهش تو این ترافیک و آب و هوای گرم یا سرد...

خوب خودم قبول کرده بودم نمیخوام منت بذارم ولی با همه این اوصاف اونی که من میخواستم نشد چون اون در یک خانواده ای به دنیا اومده بود و زندگی میکرد که ارتباطات سرد حاکم بود و هر کسی کار خودشو تو اون خونه میکرد و این فقط جور کش بقیه بود همین امر اونو بشدت سرد مزاج کرده بود...

برام سخت بود با اینکه ظاهرا همه چیزو میپذیرفت ولی در باطن اینطور نبود...

بقیه مطلب برای بعد...

 

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم