انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب دویست و هفتاد و هفتم

وقتی دیدمت :

وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم. پشت شیشه . محو تو . آخ که گاهی پائین چقدر بهتر از بالاست ! تو نمیدانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو آن پائین مثل یک حجم آبی میدرخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودی ام می شد. بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را پیمود و می شمرد و می بوئید و تمام می کرد و دوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد و دل من چه قدر کوچک و تنگ بود. می خواستم بگذارمش هزار بار خیابان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ تر شود و بزرگ تر شود آن قدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری . اما نشد و نمیشود. تو گفتی برو آن جا . کنار دیوار . من میخواستم دیوار را آن چنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بن بست رها شویم اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلو دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چه قدر بلند بود و ضخیم بود و سخت . دیوار با نا توانی و حقارت ما پوزخند می زد و من لج ام گرفته بود. بعد تو چشم های سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشم هام را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام. بعد من به دست هایت خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آنها دیدم و بر خود لرزیدم . مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند . بعد من با قلم سبزی تمام حرمت آن دست های آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است.

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
Comments بنویس دیگه () لینک دائم