انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب دویست و بیست و هفتم


 نظر بازی

دخترک دارد با تو حرف می زند و تو هی هی نگاهت را می چرخانی به سمت درز نازکی میان مقنعه و سرش، جایی که می شود سفیدی نرمه ی گوشش را دید زد، هرازگاهی هم برق ناگهانی طلایی رنگ گوش واره ای که باید حلقه ای نازک باشد. هی می ترسی که مبادا ضایع باشد حرکت های هرازگاهی چشمت و هی می چرخانی و هی نمی دانی که چرا چشم هایت کشیده می شود و چرا باید وسوسه کننده باشد. نه که گوش ندیده باشی و نه که لذتی باشد. خودت هم نمی دانی و اما باز هم نگاهت می چرخد. نگاه های هرازگاهی و گذرا، که همیشه جای این احتمال را باقی بگذارند که دید بعدی پربار تر باشد، و البته همیشه با این ترس که دید بعدی ممکن است ضایع تر باشد. ترسی واضح و لذتی در لفافه. عجیب و اما بی شک دوست داشتنی.

و البته این نوع دیدزنی متفاوت است. دید دزدکی زدن را می گویم. از لای درز مقنعه گویی از میان دری که گوشه اش باز مانده به خانه ی شاه پریان و دختری که آرمیده و این حرف ها. یک جور دزدکی دید زدن را می گویم. نه دید زدن چیزی که عیان است، که اصلا آن دید زدن نیست. این رندانه توشه بردن را می گویم. از درز مقنعه ای یا لای یقه ای و یا از هزارتوی آستینی  که افقی ایستاده و یا چند شاخ مویی که بی اجازه بیرون آمده و یا ...

چه سری است در این نظربازی –یا به اصطلاح خودمانی ترش دیدزنی- نمی دانم. چه لذتی نهفته در این کار را نفهمیده ام و این که سیری ناپذیر است و گاه در حد خودش مشمئز کننده و گاه بی اختیار کننده و بسیار وسوسه برانگیز و تو هنوز هم که هنوز است نمی دانی چه سری ست در این نظر بازی. گاهی اساسا بی مزه و لوس است و گاه حتی خودداری از آن شیرین می نماید. اما دروغ گفته ام اگر نگویم همیشه وسوسه برانگیز است.

نمی دانم.

آن قدر می دانم که هنوز هم بعید نیست چشمانم بگردند به درز زیرین مقنعه ی دخترکی که با من حرف می زند تا سفیدی گلویش را برای هرازگاهی دید زده باشم. دزدکی و رندانه. آنچنان که رندان نظربازی را نمیدانند.

=================

منتظر کسی باش که حتی اگه در ساده ترین لباس بودی ، حاضر باشه تو رو به همه دنیا نشون بده و بگه که این دنیای منه .

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
Comments بنویس دیگه () لینک دائم