انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب دویست و بیست و دوم


آمدی نیمه خالی را پر کنی همه را خالی کردی و رفتی...

=================


 پریود آدمانه.

آدم بعضی وقت ها, آن هم متناوب و منظم و پریودیک, هی الکی نگران می شود, الکی دلشوره می گیرد, الکی ناراحت است و این الکی ناراحت بودن از همه بد تر است.

هی این طرف و آن طرف می رود و صبر نشستن ندارد. حوصله ی هیچ کاری را ندارد و البته از علافی هم کلافه شده. دل­ش شور می زند و حتما" نمی داند چرا.

دلش هم هر ازگاه یک جوری می شود. یک جوری که وقتی ناگهانی توی شیب جاده پایین بروند می شود. شاید تعریفش هُری پایین ریختن باشد. هرچه هست, وقتی مداوم می شود حال به هم زن هم می شود. و البته اعصاب خرد کن و این یعنی مزید بر علت, یا همان قوز بالاقوز خودمان.
آدم گاهی وقت ها دل­ش می گیرد. دل­ش تنگ می شود و حتما" نمی داند برای که یا چه.

گاهی آدم دلش می خواهد از توی اتاقش بزند بیرون, بیرون که زد دلش می خواهد برگردد.

گاهی دل­ش هوای تازه می خواهد و تا پنجره را باز می کند سردش می شود.

گاهی آدم هوای گریه برش می دارد و اما سخت تر آن است که حتما" نمی داند چرا.

گاهی دنیا برای آدم تنگ می شود. ناکافی می شود. یک چیزی­ش گم می شود. یک کلیدی که مربوط این همه درد نامربوط است. چیزی که نه معلوم است چیست و کجاست کی است و چراست و شاید چرا نیست- و ...


گاهی آدم در کنار همه ی دردها و عصبانیت ها و دل شوره ها و دل تنگی ها و ناراحتی ها و هوای گریه داشتن هاش, هنوز سنگینی "چرا" ی تمام این مصیبت ها را هم باید تحمل کند.

آن هم روی شانه های پهن و سترگی, استوار بر چوب کبریت.


گاهی آدم, گاه­ زده می شود
...

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
Comments بنویس دیگه () لینک دائم