انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب یکصد و چهل و ششم

 

زیر باران

زیر باران واژه ها می ایستم و ناگهان چشم رنگارنگم را می بندم؛

حرفهای تو مرا آبی میکند

قد میکشم و آسمانها را پشت سر میگذارم؛

نفسهای خدا را دانه دانه میشمارم و شاعر میشوم

با ستاره ای که هزار سال عاشق بوده به زمین بر میگردم؛

دریا را به آسمان می آمیزم

و کمی در باغچه میریزم تا گلها همه رنگ و بوی ترا بگیرند.

چه خوب است با تو حرف زدن و سطر های نا نوشته زندگی را خواندن

چه خوب است با تو به ابرها و دره های مه آلود سفر کردن و مرطوب شدن

دلم میخواهد آنقدر شاداب بمانم که روی انگشتانم گل سرخ بروید

دلم میخواهد وقتی از پرواز میگویم هیچ پرنده ای زخمی نباشد

و در روزی که شعر هایم را در دفتر مشق کودکان مینویسم ؛ چشمها بیدار باشند

چه خوب است از تو گفتن ...

چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پیچ جاده ها گذشتن

دلم میخواهد روی برگهای درختان یادگاری بنویسم و به همه بگویم :

 آنچنان تورا دوست دارم که مجنون لیلی را و فرهاد شیرین را

چه خوب است خاطرات دیرین را با تو ورق زدن

و در میان کویر فراموشی ؛ گل گفتن و گل شنیدن

دلم میخواهد نفسهای تورا دانه دانه بشمارم و آخرین سروده هایم را برایت بخوانم

پ . ن . از خودم خجالت فروردین ماه ٨١

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
Comments بنویس دیگه () لینک دائم