انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب یکصد و چهل و چهارم

اگر بتوانم در گوشه قلب تو جای دنجی را برای خود پیدا کنم ؛ زندگی ام به بیهودگی نگذشته است.

اگر بتوانم در آخرین نامه ام صادقانه بگویم هر یک از واژه ها میتوانند آفریننده روحهای بزرگ باشند؛ روحهای تشنه ای که میخواهند به دیدار خداوند نائل شوند ؛ نفسی به آسودگی خواهم کشید.

اگر بتوانم شوقهای خفته در درونم را بیدار کنم تا ببینی در سطر سطر دستهایم چه حکایتهائی از عشق بی پایان تو نهفته است ؛ آرام چشم بر هم میگذارم.

اگر بتوانم به تو بگویم تنهائی من شبیه پیامبری است که به غیر از دوستی تو حرفی بر زبان نیاورد ؛ تحمل ادامه شب چقدر آسان میشود.

اگر بتوانم آنقدر به تو نزدیک شوم که در میان نفسهایت بوی خداوند را بشنوم ؛ بی دغدغه سختی های جهان را پست سر خواهم گذاشت.

دلم میخواهد ؛

دلم میخواهد تا صبحی که مردگان از خواب سنگین خود بر میخیزند با تو حرف بزنم و تمام واژه هایی را که به یاد تو جمع کرده ام ؛ نشانت بدهم ؛ اما حیف ...

ناگهان باران از راه میرسد و صاعقه ها و رعدها صدایم را با خود میبرند.

دلم میخواهد هر لحظه از روزهای باقیمانده عمرم یک شعر باشد ؛ یک شعله ؛ یک سکوت ؛ یک آرزو و آنقدر بکر و بدیع جلوه کنم که هیچگاه چشم از من بر نداری.

دلم میخواهد زمین همچنان به گردش خود ادامه دهد تا فرصت کنم تمام گلوهای دنیا را به یاد مهربانی های تو ببوسم.

پ . ن . نویسنده : خودمخجالت

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
Comments بنویس دیگه () لینک دائم