انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب یکصد و بیست و نهم (داستان 1)

مرد به خانه آمد

هرچه سعی کرد عصبانیت خود را فرو برد و خنده بر لبانش بنشاند نشد

ولی زن مرد خود را میشناخت زیر لب زمزمه میکرد که چه اتفاقی افتاده

مرد تا لباسهایش را در بیآورد

زن لیوانی پر از شربت مورد علاقه مرد درست کرد با ختده آمد جلو و نشست کنار مرد:

بفرمائید تا اخماتون باز بشه

مرد کمی به خود آمد و میدانست که نباید کارهای بیرون را به داخل منزل انتقال دهد

لذا با خوشروئی از وضعیت بچه ها و کارهای روزانه داخل خانه حرف زد زن هم با خوشروئی جواب میداد.....

پ . ن - ممنون از لیلا جان قلبکه منو به داستان نویسی دعوت کرد باور کنید من نه بلدمتعجب نه لیاقت این دعوت رو دارم خجالتمن هم به رسم بازی 5 نفر را به این کار دعوت میکنم:

پیوند جان

پریسا جان

زولفا جان

دکتر بهاره خانوم

مائده جان

پ . ن - با عرض معذرت از دوستان دیگه انگاری نمیشه 5 تا بیشتر دعوت کرد

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم