انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب دویست و هفتاد و دوم

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
 
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
 
سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او
 
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 
 جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای


 
نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی
 
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن
 
 
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
 
 
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
 
 
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
 
 
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
 
 
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
 
 
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
 
 
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
 
 
مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی
 
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
 
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
==========
پس با خدا باش که خدا همه جا حضور داره

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دویست و هفتاد و یکم

منم زیبا

 

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان

 

رهایت من نخواهم کرد

 

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

 

تو غیر از من چه میجویی؟

 

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

 

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

 

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

 

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

 

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

 

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

 

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

 

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

 

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

 

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

 

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

 

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

 

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

 

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

 

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

 

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

 

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 

قسم بر اسبهای خسته در میدان

 

تو را در بهترین اوقات اوردم

 

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

 

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

 

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

 

تمام گامهای مانده اش با من

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد         
قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دویست و هفتاد

خواب از چشمانم ناگهان، چه سخت دور می شود...

     حال خوش چند لحظه پیش ناگاه ناجور می شود

          سرآسیمه می خیزم ز خواب تو نیستی در برم....

               آشفته بازاری می شود در سرسرای این سرم

                    هرجا که فکرم می رسد جویا و پرسان میروم...

                         در ظلمت حادث شده مستان و ترسان میروم

باز به سراغم آمدند شب های دلگیر و تار نبودنت...

بمان.... بمان ... ای بهترین آرزوی من...

بمان که یک لحظه بودنت را در ازای چند سال دیدن آدم های تکراری اطرافم به گزاف ترین قیمتها خریدارم...  

بگذار یک بار دیگر ببینمت و ببینیم ...

انگار باید بخوابم تا باز دیدارت میسر شود...

باز می خوابم... چندین غروب دیگر خورشید خوابیدم... و چندین طلوع دیگر ماه...

به شوق شنیدن رایحه حضورت... و به اشتیاق لمس سایه بودنت... در خواب خود بی اندازه دقیق می شوم

اما افسوس که شب دلگیرم خیال تمام شدن ندارد... من و خلوت خالی شب... من و آسمان ابری... من و ابرهایی که نمی بارند...

خاموشی مخوف خفته در خلوت شب...

باز تنها زیر چتر خداوند...

==================

سلام دوستان

با خبر شدم پدر دوست خوبمون مریم بانو به رحمت خدا رفته

و این دوست ما داره خیلی بی تابی میکنه

چون سالهای نه چندان دور مادرشو هم از دست داده بوده

لذا خواهش میکنم به وبلاگش سری بزنید و دلداریش دهید

مریم جان تسلیت من و دوستان را پذیرا باش و از خداوند متعال صبر برات خواستاریمگریه

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دویست و شصت و نهم

از من هنوز هم، سازهایی نواخته می شود ..

و من

تمام نشده ام

کم باریده ام، خشک نشده ام ..

ساکت اما لال نشده ام

من هستم هنوز و نیست نشده ام ..

 

درون من خاکستری 

و میان گریستن، سکوت و تاریکی لبخند می زنم ..

روزهایم تمام نشده اند و شب ها را تا صبح ثانیه کشی می کنم ..

آدمها، حتی آنهایی که هیچگاه اسمشان را نشنیدم  را می شناسم

و هر زشتی زیباست در چشمان من، خودم را زشت می بینم ..

 

آب می پاشند، بر تمام نقاط پرحرارتم .. 

تبخیر آبهای شور دریاچه ی بغض 

و بخار های افسوس، بالا و بالا تر .. تشکیل ابر در چشمان من ..

چرخه ی آب، در دره رهای پیر ذهن من

همه نشان از این دارند

که من هنوز،

تمام نشده ام.

 

با رگبار واژه ها از سوی من،

جمله جمله، بر روی پیشانی احساساتت حک می کنم ..

هر چند که باروت ها خیس باشند،

یا آتشفشان من، نیمه فعال ..

پرتاب می شود ذهنت از من .. به سوی من بالاتر ها ..

با  همان لطافت اخم ها 

با بار سنگینی از غم ها ..

و چشیدن و حس تلخی جهل های مرده در دور دست ها

در پاییز روزگار کنونی ام ..

خبر نداری اما

باز

همه چیز در دستان من است

با من باش

با من قدم بردار

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
Comments بنویس دیگه () لینک دائم