انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب دویست و پنجاه و هشتم


در حوالی شب پرسه میزدیم و از درز پنجره های کوچک ستارگان قطره قطره نور میچکید.

"نجوای چند سایه زیر سپیدار

و خیابانهای خالی از سلام

و تبسمهای تلخ شب......."

صدای شب فقط همین بود "سکوت"

ما از این جاده گذشتیم و هزاران هزار خاطره ره آورد این جاده هاست.

بی آنکه بدانم این همه بغض گره بسته در گلویم از چیست؟؟؟؟

غبار پیراهنم را میتکانم .........

تموم زندگیم  لبریز میشه از "حسرت"

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دویست و پنجاه و هفتم


آیا قلب من دوباره متولد خواهد شد؟

آیا مرگ زود هنگام را دوباره تجربه خواهد کرد؟

آیا آن روز می رسد که عشق تبر خونین بر قلب من نباشد؟

آیا روزی باور خواهم کرد که می توان عشق ورزید بدون تشویق بی وفایی؟

آیا عشق واقعی و ماندگار را تجربه خواهم کرد؟

آیا ؟

آیا ؟

....

چه کسی پاسخ حقیقی را می داند؟

*************

البته من معتقد هستم که اصلا عشق وجود خارجی ندارهسوال

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دویست و پنجاه و ششم


قاصدک بگو برایم چه آوردی؟؟


 یه روز دلم گرفته بودناراحت

با خودم خلوت کرده بودم و اشک چشمام رو خیس کرده بود مامانم که دید دلتنگم

برام یه قصه از دنیای قاصدک ها تعریف کرد...

و خلاصه از اون روز هر وقت خواستم با اون هایی که پیشم نیستن و براشون دلتنگم

حرف بزنم به قاصدک خبر می دادم تا به گوششون برسونه

حالا این قاصدک برای شما پیام آورده...

دوست گلم یه جمله یا یه آهنگ یا شعر قشنگ که قلبت رو لرزونده

و خیلی دوستش داری رو برام بیار اینجا

راستی قاصدکم به دوستام بگو خیلی دوستشون دارم.

==========

کی میدونه اگه بخوام همه مظالب اینجا رو به بلاگفا هم انتقال بدم چیکار باید بکنم؟؟تعجب

چیه خوب بلد نیستم چرا اینجوری نیگام میکنی؟؟خجالت

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دویست و پنجاه و پنجم


 بازنده ای مشروط...

 

شرط بستیم،

          من چشم هایم را وسط گذاشتم

تو ...

          اصلا من بازنده ام،

                    تو را به خدا چشم هایم را با خودت ....

بعدن نوشت : (جوک) : اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند، رسید به اسم «بارانه». شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: واسه چی بارانه؟ دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده ! برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده خنده

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دویست و پنجاه و چهارم


 عمر...

به این فکر می کنم که آیا قرار است در سال های مانده ی عمرم،

همان کارهای سال های رفته عمرم را تکرار کنم؟

این نگرانم می کند...

نگران می شوم وقتی به دلیل تنبلی هایم، هدف هایم را کوچک می کنم،

یا به جای کم کردن ساعت های خواب،

از بیداری هایم می کاهم،

نگران می شوم چون زندگی به گمانم کوتاه تر از آنی است که می اندیشیم...

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
Comments بنویس دیگه () لینک دائم