انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب هفتاد و ششم

قضیه یه روز ::..

یه روز بهم گفت:

«می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدمو گفتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه بهم گفت:

«می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه گفت:

«می‌خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ

مزاحمی نباشه.

بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا.

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

یه روز تو نامه‌ش نوشت:

«من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام».

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست

و من از این بابت خیلی خوشحالم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هفتاد و پنجم

گفتم : تو شیرین منی

گفتی : تو فرهادی مگه؟

گفتم : خرابت میشوم

گفتی : تو آبادب مگه؟

گفتم : ندادی دل به من

گفتی : تو جان دادی مگه؟

گفتم : از کویت میروم

گفتی : تو آزادی مگه؟

گفتم : فراموشم نکن

گفتی : تو در یادی مگر؟

گفتم : خاموشم سالهاست

گفتی : تو فردائی مگر؟

گفتم : که این ها رو بخون

گفتی : که علافم مگر؟

عجب عاشقانه و سر کاری بود هان چشمکقلبماچ

 

......

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هفتاد و چهارم

فقط خدا


یکی بود . یکی نبود .

یه روز یکی بود من دوستش داشتم

اون منو دوست نداشت

یه روز یکی بود من رو دوست داشت

برای من مهم نبود

یه روز یکی بود  براش مهم بودم

من نمی دیدمش

یه روز یکی بود منو نمیدید

من بهش علاقمند بودم

یه روز یکی بود باهاش رو راست بودم

اون با من نبود

یه روز یکی بود با من روراست بود

من باهاش نبودم

یه روز یکی کار بدی کرد

من نبخشیدمش

یه روز بخشیدم که

من کار بدی کرده بودم

اون منو نبخشید

یه روز یکی بود با من حرف می زد

من حوصله نداشتم

یه روز یکی بود از نبودنش حوصلم سر می رفت

اون منو نمی خواست

یه روز یکی بود منو می خواست

منم اونو می خواستم

یکی دیگه بود که اینو نمی خواست

یه روز یکی بود که هر دوتامون هم دیگر رو دوست داشتیم مشکلی هم نبود اما

زبون همو نمی فهمیدیم

یه روز یکی بود فکر می کردیم از هم خوشمون میاد ، اینطور نبود

یه روز یکی بود فکر می کردیم از هم خوشمون نمیاد ... بازم اینطور نبود

خلاصه که ...

یه روز یکی بود ... یه رو یکی نبود

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هفتاد و سوم

عید غیر خم

سلام به تمامی دوستان عزیزم که به من لطف دارند و به من

سر میزنند

پیشا پیش فرا رسیدن عید سعید غدیر خم روز به ولایت رسیدن

مولا امیرالمومنین (ع) روز سر بلندی شیعه و روز پر افتخار

شیعه که زمین بدون جانشین نماند را به همه عاشقان ولایت و

امامت تبریک و تهنیت عرض مینمایم

راستی سید ها یادشون نره من عیدی میخوام ماچ

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هفتاد و دوم


زندگی جاریست


I dreamed I had ainterview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

God asked
خدا گفت

So you would like to interview me
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

I said ,If you have the time
گفتم اگر وقت داشته باشید

God smiled
خدا لبخند زد !

My time is eternity
وقت من ابدی است

What questions do you have in mind for me
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

What surprises you most about human kind
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

God answered
خدا پاسخ داد :

That they get bored with child hood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند

They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد

long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند

That they lose their health to make money
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند

and then
و بعد

lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند

That by thinking anxiously about the future
اینکه با نگرانی نسبت به آینده

They forget the present
زمان حال را فراموش می کنند

such that they live in nether the present
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند

And not the future
نه در آینده

That they live as if they will never die
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد

and die as if they had never lived
و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند

God’s hand took mine and
خداوند دستهای مرا در دست گرفت

we were silent for a while
و مدتی هر دو ساکت ماندیم

And then I asked
بعد پرسیدم

As the creator of people
به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

but they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد

To learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

but is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم

and it takes many years to heal them
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد

To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند

T o learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند

But simly do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند

To learn that two people can look at the same thing
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند

and see it differently
اما آن را متفاوت ببینند

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

The must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

And to learn that I am here
و یاد بگیرند که من اینجا هستم

ALWAYS
همیشه

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هفتاد و یکم

قصیده آبی خاکستری سیاه(٢)


دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت : چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟ همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم -دردم - آهم
آشیان برده ز یاد مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی نه خروش
بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن- کاهیدن- کاهش جانم - کم کم
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم شانه بالازدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت و شفق ، این شفق شگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی : صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می کردم و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را باز کن پنجره را
در بگشا که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
باز کن پنجره را که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هفتادم



قصیده آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما.....
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم و دراین راه تباه عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من امپراتوری پر وسعت خود را هر روزشوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند نام تو را می خواند
گل قاصد ایا با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست
می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هی ، هی می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز این بر آورده درخت اندوه حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی که تباه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد که قناریها را پر بستند
و کبوترها را آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصت و نهم

بنام خدای اسماعیل

من چه می دانستم هیبت باد ِ زمستانی هست؟
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزهیخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست؟
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
و چه رویا هایی که تبه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیتها که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی،چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری...دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد
من به بی سامانی باد را می مانم !!من به سرگردانی ابر را می مانم
قصه بی سرو سامانی من باد با برگ درختان می گفت باد با من می گفت چه تهی دستی مرد
ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
چه کسی خواهد دیدمردنم را بی تو؟بیتو مردم مردم
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد وتکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد؟افسوس کاشکی می دیدم
سخن از مهر ِ من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار ِ سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت ِ فراموشی یا غرق غرور؟
سینه ام آیینه ای ست با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصت و هشتم


در کویر تشنه ی عشق

من آبی ترین ستاره ام را

به تماشا نشسته ام

دیگر نمی خواهم جسدی را که

در سردخانه ی قلبم به یادگار نگاه داشته ام

با خود حمل کنم .

هر کجا که میروم

یاد و خاطره اش آزارم میدهد

عذاب می کشم.

هزاران بار خواسته ام

اورا در گورستان ابدی دفن کنم اما....

......................

ولی هر بار که نگاهم به او می افتد

ناقوس دلم برمی آورد

که دست نگهدار.......

عقلم به من راه سلامت را می نمایاند

اما دلم از روی آتش می گذرد و مرامی سوزاند.

همیشه اوست که در من حرف آخر را می زند

و من به حکم او در اتش جهنم

عشق خاکستر می شوم

<< عید سعید قربان بر همه دوستان عزیز مبارک >>

(( مواظب باشید فردا سر شما رو نبرند !!))

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصت و هفتم


لیلی خود را به آتش کشید !



خدا گفت : زمین سردش است ، چه کسی می تواند آن را گرم کند ؟

لیلی گفت : من !

خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم ...

خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش !

لیلی خود را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .

لیلی گُر می گرفت . خدا حظ می کرد !

لیلی می ترسید . می ترسید آتشش تمام شود .

لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید . مجنون هیزم ِ آتش ِ لیلی شد !

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین ِ خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین ِ من همیشه سردش بود...



لیلی تشنه تر شد !



لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است .

خاکستر ِ لیلی هم دارد می سوزد . امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست می دارم . خاکسترت را پس می گیرم !

لیلی گفت : کاش مادر می شدم . مجنون بچه اش را بغل می کرد !

خدا گفت : مادری بهانه ی عشق است . بهانه ی سوختن ! تو بی بهانه عاشقی !!!!

بی بهانه می سوزی !!!!

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تب ، بی تاب !

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری ....

لیلی گفت : پایان ِ قصه ام زیادی غمگین است . مرگ ِ من ، مرگ ِ مجنون ...

پایان ِ قصه ام را عوض می کنی ؟؟؟

خدا گفت : پایان ِ قصه ات اشک است ، اشک دریاست .

دریا تشنگی ست و من تشنگی ام ! تشنگی و آب !!! پایانی از این قشنگتر بلدی ؟!

لیلی گریه کرد . تشنه تر شد .

خدا خندید !



لیلی زیر ِ درخت ِ انار



لیلی زیر ِ درخت ِ انار نشست .

درخت ِ انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ ِ سرخ !

گلها انار شد ، داغ ِ داغ . هر اناری هزارتا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند . دانه ها توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار تَرَک برداشت !

خون ِ انار روی دست ِ لیلی چکید !

لیلی انار ِ تَرَک خورده را از درخت چید . مجنون به لیلی اش رسید !!!!

خا گفت : راز ِ رسیدن فقط همین است !

کافیست انار ِ دلت تَرَک بردارد !!!!!!!!



لیلی مُرده بود !



قصه نبود ، راه بود ، خار بود و خون !

لیلی ، قصه ی راه ِ پُر خون را می نوشت . راه بود و لیلی می رفت .

مجنون نبود . دنیا ولی پُر بود از نام ِ مجنون !

لیلی تنها بود . لیلی همیشه تنهاست !

قصه نبود . معرکه نبود و میدان بود ، بازی چوگان و گوی !

چوگان نبود ، گوی بود . لیلی ، گوی ِ میدان بود ! بی چوگان . مجنون نبود !

لیلی زخم برمی داشت . اما شمشیر را نمی دید ! شمشیرزن را نیز ...

حریفی نبود . لیلی تنها می باخت . زیرا که قصه ، قصه ی باختن بود !

مجنون کلمه بود . ناپیدا و گُم .

قصه ی عشق اما همه از مجنون بود !!!!

لیلی قصه اش را تنها می نوشت !

قصه که به آخر رسید . مجنون پیدا شد . لیلی مجنونش را دید .

لیلی گفت : پس قصه ، قصه ی من و توست !

پس مجنون تویی !!!!!

خدا گفت : قصه نیست ، راز است . این راز ِ من و توست !

برملا نمی شود ، الا به مرگ . لیلی ، تو مُرده ای !

لیلی مُرده بود

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصت و ششم

یک شاخه رز ، یک شعر، یک لیوان چایی


آن قدر اینجا می نشینم تا بیایی


از بس که بعد از ظهر ها فکر تو بودم


حالا شدم یک مرد مالیخولیایی

بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد


رنگ روپوش بچه های ابتدایی

یک روز من را می کشی با چشمهایت


دنیا پر است از این رمان های جنایی


ای کاش می شد آخرش مال تو باشم


مثل تمام فیلمهای سینمایی


امسال هم تجدید چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی

می بینمت؟ اما نه!مدتهاست مانده

یک شاخه رز ، یک شعر ، یک لیوان چایی

 

<<با اینکه بی تاب منی... بازم منو خط میزنی!

باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی>>

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصت و پنجم

حق یکیست

من پریشان،دیده می دوزم به او

بی صدا نالم که اینست آنچه هست

خود نمی دانم که اندوهم زچیست

زیر لب گویم ،چه خوش رفتم زدست

همزبانی نیست تا برگویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایه ی آزار خویش

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصت و چهارم

گم شدن


  بعد خوب می فهمم که آشناها از غریبه ها بیگانه ترند!

 

         دلم بیشتر می گیرد...

 

                  به خاطر می آورم که.....

 

       کسی وظیفه ندارد مرا بفهمد.....

                ما از درک خودمان هم عاجزیم....

 

شاید به همین خاطر همیشه دنبال کسی هستیم

                  که درکمان کند

.

حالا می خواهم اسباب کشی کنم....

 

     قلبم  را درون یک صندوق قدیمی می گذارم

 

و چند قرص نفتالین رویش می گذارم که بید نزند.....

 

صندوق را می بندم و با یک ماژیک قرمز رویش می نویسم:

 

    شکستنی است!

روحم  را اتو می کنم... سپس آن را با دقت درون کاور

 

می گذارم تا مبادا کسی به آن دست بزند!

 

          چرک و کثیفش کند.....

 

 سپس   از آژانس یک ماشین می گیرم ...

 

راننده کمک می کند تا قلب و روحم را در صندوق عقب بگذارم....

از راننده می خواهم  تا فرودگاه از مسیر کم ترافیک برود.....

 و.... من....اینگونه.....

            برای همیشه گم می شوم !!

, ادامشو ببین
قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصت و سوم

حرف های ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است!

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چه قدر زود

دیر می شود

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصت و دوم


شرافت ارزان است...



            چه کسی می گوید گرانی اینجاست؟



دوره ارزانی ست...            شرافت ارزان است،



تن عریان ارزان،



و دروغ از همه چیز ارزان تر....!



                        آبرو قیمت یک تکه ی نان...



انسانیت آشغالی دور ریختنی است...



                      و چه تخفیف بزرگی خورده ست،

 

)) تو نظر سنجی پائین صفحه شرکت کنید((

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصت و یکم

شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.

دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ...

علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود .

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند . قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند .

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شصتم

 

 

دیروز رفتم از فرشته ها برای خودم دعا گرفتم. گفتند:باید هر روز
سه نوبت به دنیا بیایم.
پیش ازطلوع آفتاب،ظهر و پیش ازغروب.
فرشته ها گفتند:
باید هر روزهفده بار بندگی کنم و هر بندگی را در بینهایت ، ضرب کنم و بینهایت رابریزم روی لحظه ها.
فرشته ها گفتند:
بایدهر شب دستمالم را از شبنم خیس خیس کنم. ازشبنمی که اشک خدا روی آن چکیده است ... و دستمال را بگذارم روی پیشانی روحم تا تبم پایین بیاید.
فرشته ها گفتند:
باید هر طور شده جانمازی ببافم از ساقه ی لاله . آن وقت با اقتدا به آسمان و آزادگی ، هزار رکعت نماز فریاد بخوانم.
قربتا الی الله.
فرشته ها گفتند : باید مواظب باشم مواظب آن امانت بزگ روی این شانه های کوچک. مواظب آن قشنگترین یادگاری خدا در روی زمین
مواظب عشق!
فرشته ها گفتند :باید جواب سلام خدا و پرنده ها و آدمها را یک جور داد... ومثل درختان صلوات فرستاد ومثل پرنده ها،قنوت خواند و مثل کویر روزه گرفت
.
فرشته ها گفتند:باید همه در به در بگردیم دنبال خدا و یک عالم دوست داشتن و کمی عقل
فرشته ها گفتند:باید یک جایی، شاید جایی مثل سلامهای آخر نماز ، یا جایی مثل اولین سلام قطره و دریا خودم را گم کنم برای همیشه ... و آن وقت ، هر چه که دارم بدهم باد ببرد و هرچه را که خدا و فرشته ها و این دنیایی ها و آن دنیایی ها دارند ، ازشان قرض بگیرم
فرشته ها گفتند:باید یادم بماند که به اندازه ی همه ی دریاهای خدا،باید گریه کرد و به اندازه ی همه ی درختهای خدا، باید سبز بود ...

وقتی فرشته ها رفتند،من ماندم و
لبخند خدا و یک عالم دعا که قول داده بودم مستجابشان کنم!

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجاه و نهم

بنام یگانه حق

سلام دوستان از لطف همه دوستان که به من سر زدند و توصیه های جالبی کردند ممنونم و من بیشتر و کم کم دارم امیدوارتر میشم به آینده

اینم برای امروز و آینده میگم اینجا :

قطار خوشبختی


در ایستگاه قطار به انتظار نشسته ام. می گویند قرار است قطار خوشبختی بیاید. سالهاست که

در این ایستگاه به ریل های زندگی چشم دوخته ام تا ببینم چه موقع چرخ های قطار خوشبختی بر روی این ریل ها خواهد لغزید
.

صدای سوت قطار می آید و کم کم قطار را می بینم،

می گویند قطار زندگی است، سفید، سفید، سفید.

صدای گریه نوزادی با صدای سوت قطار به گوشم می رسد،

نوزاد اولین نفس عشق را در قطارمی کشد،

به سرعت باد از کنارم می گذرد و من به انتظارنشستم.

باز صدای سوت قطار سکوت مرا می شکند، می گویند قطار عشق است.

می خواهم زودتر آن را ببینم، از دوردست ها پیدا می شود.

با خود عشق همراه دارد. سرخ، سرخ، سرخ.

دختری دستان کوچکش را برای من تکان می دهد و مادرش او را به داخل قطار می کشد،


چقدر قطار عشق زیباست.پس قطار خوشبختی کی به ایستگاه می رسد؟

باز صدای سوت قطار سکوت لحظه هایم را می شکند.

ریل های زندگی این بار چه توشه ای همراه دارند؟

قطار جاودانگی و صدای الله اکبر، سبز، سبز، سبز.

مرد سوزن بان به کنارم می آید وزمزمه می کند که باید برود.

سوار قطار ابدیت می شود و می رود.

تنها شدم، او هم رفت دیگر چشمانم سویی ندارد.

صدایی به گوشم می رسد، صدای سوت قطار است. قطار خوشبختی می آید.

چقدر زیباست هفت رنگ عشق و من با آن همراه می شوم. می بینم خوشبختی در لحظه های


گم شده زندگی من بوده است و من چه بیهوده سال ها به انتظار آن نشسته ام
.

خوشبختی در نگاه مرد سوزن بان، در دستان دخترک کوچک نهفته بود
.


"
خوشبختی خود من بودم، فکرم، عشقم و خدا که همیشه با من بود""

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجاه و هشتم

آشفته ..::..

دیروز که مطلب پنجاه و هفتم را نوشتم هم از طریق نظرات و هم از طریقSMS  و از طریق Yahoo بهم گفتن چته چی شده؟

خوب اگه میخواستم بگم چمه و چی شده که همینجا مینوشتم !!

دیشب موقع خواب کلی رو این قضیه فکر کردم ، به راههای خلاص کردن خودم هم کلی فکر کردم ، به نتایج خوبی هم رسیدم ،

حالا میخوام ببینم شما چه راهی رو برای این کار پیشنهاد میدید؟

من فکر میکنم راحت ترین راه که زودتر خلاص بشم حلقه داره که خودمو حلق آویز کنم

نظر شما چیه؟ اگه نه چه راهی رو پیشنهاد میدید؟؟؟

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجاه و هفتم

غم

امروز غم و تنهائی هر ٢ تا با هم اومدن سراغم

ای خدااااااااااااااااااااااا

کاش میتونستم خودمو خلاص کنم کاش !!

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجاه و ششم

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت

 

که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

 

شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........


استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست . اما

 

سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ،

 

چه اتفاقی خواهد افتاد ؟


شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .


استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟


یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.


حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟


شاگرد دیگری جسارتا" گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت

 

تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا" کارتان به بیمارستان

 

خواهد کشید .......


و همه شاگردان خندیدند .

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟


شاگردان جواب دادند : نه


پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟

 

درعوض من چه باید بکنم ؟


شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است .

 

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد .

 

اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد .

 

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری

 

نخواهید بود.


فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز

 

و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .


هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده

هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید..........

 

زندگی کن....

 

زندگی همینه...

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجاه و پنجم

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این کلبه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

گفتم بت من از چه تو در دام نیفتی؟

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد....

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم