انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب پنجاه و چهارم

وقتی مروارید طلایی خورشید از پشت کوه بیرون می آید

وبا صورتی بشاش سلام میکند،

وقتی کبوترها به پنجره میکوبند و پیام سپیده را می آورند،

وقتی گلهای یاس باغچه باز می شوند

و با عطرشان خانه را پر می کنند،

وقتی شاپرک ها با بال های رنگین شان

روی شقایق ها ، یاسمن ها و اطلس ها می نشینند

و مادر جا نمازش را پهن میکند

وبا چادر سفید گلدار رو به سپیده و نور می ایستد،

می فهمم "طلوع عشق" دیدنی ترین چشم انداز تمام

دنیاست....


 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجاه و سوم

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمر بی نصیبیم ،

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز ،

نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز

غصه نخور مسافر ، اونجا هوا که بد نیست

اینجا ولی آسمون ،اشک ریختنم بلد نیست

دوستان عزیزم من امروز عصر )٣شنبه عازم زیازت آقا

امام رضا )ع( هستم و تا شنبه نیستم

اونجا همتونو ذعا میکنم انشاء الله و نایب الزیاره خواهم

بود

شما هم منو دعا کنید

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجاه و دوم

بنام خدای عشق آفرین

دیگر سعی خواهم کرد در مسیر زندگی فقط به خود و خواسته های خود توجه کنم چرا که دیگر نمی خواهم تحلیل بروم و محبت بی شائبه من به حساب سبکسریهای من گذاشته شود شاید من روزی به این نوشته بخندم و شاید در معنای آن تأمل کنم در چنین قرنی که صفا و یکرنگی و خلوص و صمیمت تو نشان حقارت توست نمی خواهم دیگه حقیر باشم و می خواهم همرنگ جماعت شوم چرا که طاقت بار رسوایی رو ندارم خدایا پیکر دردمند من تحمل یک روح بزرگ رو نداره که زمانه چنین می طلبد نمی دانم شاید نوشته های من سطحی و کم مایه باشه اما یک حسی منو وادار می کنه که بنویسم شاید این نوشته ها بیانگر حال و هوای منه و فردا روزی باشد که این نوشته ها خونده باشه و نمایی از شرایط کنونی باشه.
خدایا منو ببخش که نتونستم رسالتم رو انجام بدم آخه در این زمانی که جسم خسته و تکیده من جور دیگه ای تعبیر می شه و معناهای دیگه ای می گیره من چگونه می تونستم بزرگ باشم و غم بزرگ رو تو درونم بریزم و در خودم فرو برم. چرا که نگاههای پرسشگر دیگران و بار شماتت آن مرا خرد می کرد و من ضعیف بودم و کوچیک و طاقت خرد شدن رو نداشتم که نمی خوام خودمو پشت رفتارهای مؤدبانه و کلمات و حرفهای قلبمه سلمبه قایم کنم که دیگه نمی خواستم ظاهرم آراسته باشه و درونم پر از شک و دودلی و کینه و حسادت و خودخواهی. اگه نخوای مثل دیگران باشی و نخوای مثل دیگران فکر کنی و مثل دیگران رفتار کنی و مثل دیگران حرف بزنی باید چه کار کنی؟ اگه بخوای خودت تجربه کنی به دست بیاری چی؟ خدایا این جماعت از مولانا و بزرگیاش می گن و اونو ستایش می کنن اما هیچ کس به این شعر او اعتقاد نداره که می گه:
آزمودم عقل دور اندیش را                        زین پس دیوانه سازم خویش را
خدایا من برای دیوونه بودن خودم بهای سنگینی رو باید بدم که برای من ناتوان مقدور نیست(همچنین با توجه به جنسیتم )
شاید من زیادی دارم از خودم دفاع می کنم و تقصیرات و کوتاهیهای خود رو به گردن دیگران می اندازم. و قصور در رسالت خود را به حساب شماتتهای دیگران می زارم خب به هر حال به قول شاعر:
گر مرید راه عشقی                       فکر بدنامی نکن.

من او را رها کردم و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی ، اما من آنقدر او را دوست دارم که او را رها میخواهم رها از تمامی بندها و زنجیرها ، هرچند او هیچگاه دربند من گرفتار نبود چرا که من خود اینگونه خواستم و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم اما او در بند خود گرفتار بود ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از خود رها شدم.



اینها نتیجه تقدیر من نبود
آغاز با تو بود
تقصیر من نبود
فکر نکن دلم برایت تنگ نمیشود
فکر نکن نمی توانم ببینمت
یعنی نمی خواهم ببینمت
....ببین
نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد
میسپارمت به باران
که عصر خنک آن پنجشنبه بارید
و تو اسمش را گذاشتی اتفاق آشناییمان
میسپارمت به آن دو ستاره
که دیگر مال ما نیست
به زیباها
برو زیبا سرنوشت را نمی شود از سر نوشت



..... تقصیر من بود که سراغ سایه را از خورشید میگرفتم و سراغ او را از وسعت دور دریاها ....... سراغ قدمهایش را از راههایی میگرفتم که هرگز او را به خواب عبور هم ندیده بودند..... تقصیر من بود که نامش را با عطر ستاره ها بر بالش شب مینوشتم تا آسمان خوابهایم بوی او را داشته باشد....... تقصیر من بود که برای دیدنش نفسهای بیهوده ام را میشمردم. نباید گره خیال و خاطره را از حقیقت روز مرگی باز میکردم که رویای آفتابی بودن با او برای یک عمر سرگردانی من کافی بود




نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم

                                      گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

                                        اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

                                         شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت میکنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم

                                         چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری

                                         دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کتم

                                          با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم

گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

                                          رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجاه و یکم

از یاد بردن هر آنچه میدانی و در خاطره داری بهترین گزینه است.

روزی با این گفته مخالفت کردم اما امروز به زیباییش پی بردم.

خاطرات تنها افسوسند و دلگیری.

امروز سیاهم،سیاه تر از همیشه،

و غمگینم.

دلیل غم خود نمیدانم اما آزارم میدهد

متفاوتم.من بدم،بدی من ناشی از تفاوت است.

ناشی از یکی نبودن با دیگران.

چرا من اینگونه فکر میکنم،چرا اصلا فکر میکنم!!!!

چرا باری به هر جهت روزگار نمیگذرانم؟

چرا از بازی با دیگران لذت نمیبرم؟

چرا به دنبال استفاده از آدمها نیستم؟

من دوست دارم مثل دیگران باشم،

دلم خنده بی دلیل میخواهد و دل خوشی بیهوده.

من شناخت میخواهم،

چرا همیشه از شناخت فراری هستیم؟؟

چرا برای شناخت وقت نمیگذاریم،

فقط نظر میدهیم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجاهم


من چه می دانستم هیبت باد ِ زمستانی هست؟

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم دل هر کس دل نیست؟

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

و چه رویا هایی که تباه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیت ها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی،چه امید؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم 

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری...

دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

من به بی سامانی باد را می مانم !!

من به سرگردانی ابر را می مانم

قصه بی سرو سامانی من باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت چه تهی دستی مرد

ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

چه کسی خواهد دیدمردنم را بی تو؟

بی تو مردم مردم

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

روی تو را کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

وتکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد؟

افسوس کاشکی می دیدم

سخن از مهر ِ من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار ِ سرور

آور مهر

آشنایی با شور؟

و جدایی با درد؟

و نشستن در بهت ِ فراموشی یا غرق غرور؟

سینه ام آیینه ای است با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد

به فراموشی ها بسپارد

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و نهم

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و هشتم


می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی

می رسدروزی که احساس مرا باور کنی

می رسدروزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از برکنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و هفتم


خسته از هر پل ویرانم

خسته از هر راه و بی راهم

خسته از هر گره در کارم

خسته از هر در ِ بی قفلم

خسته ام .. بگذر

خسته از شبهای پر ترسم

خسته از فریاد ِ در خوابم

خسته از دیدار ِ فردایم

خسته از تکرار ِ هر روزم

خسته ام .. بگذر

خسته از هر دل ِِ بی مهرم

خسته از هر چه گل ِ یاسم

خسته از هر مرغ شیدایم

خسته از هر سوز و آوازم

خسته ام .. بگذر

خسته از شب های پر رنگم

خسته از روزهای بی رنگم

خسته از یک آسمان دردم

خسته از زمین ِ پر رنجم

خسته ام .. بگذر

خسته از هر چه تو می دانی

خسته از هر چه تو می خواهی

خسته از هر چه نمی دانم

خسته از هر چه نمی خواهم

خسته ام .. بگذر

خسته ام از اشک ِِ چشمهایم

خسته ام از درد ِ پاهایم

خسته ام از فریاد ِ لبهایم

خسته ام از ناله یِ دستهایم

خسته ای .. بگذر

بگذر از هر چه که می خواهی

بگذر از هر چه که می دانی

بگذر از هر کس که در دام است

بگذر از هر کس که نادان است

بگذر از دلهایی که خون است

بگذر از حرفهایی که زور است

خسته ای .. بگذر

بگذر از اشکهایی که هر دم از چشمهای ِ قاصدک جاری است

گریه ی من ? گریه ی تو از خستگی است

پس بگذر و دور شو از هرچه خستگی است

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و ششم

در گوشه ای از بالاترین نقطه ی آسمان فرشته ی رحمت در تنهایی می گریست. خیلی پایین تر از آنجا جایی که به اندازه ی تمام عمر فرشته با آسمان فاصله داشت باران به آرامی میبارید ... یک لحظه فرشته چشمش به پایین افتاد دختری را در لباس ها ی فاخر دید که با دلخوری به آسمان نگاه میکردومیگفت: لعنت به این باران که تمام برنامه های گردشمان را به هم زد.
فرشته غمگین شد. به نقطه ای دیگر اززمین چشم دوخت . صدای گریه ی زنی را شنید . زن نحیف و لاغر اندام بود و نگاهش به دستها ی خالی همسرش خشک شده بود . با بغض گفت: باز هم امروز کار پیدا نکردی؟
و مرد پیشانی کودک بیمارش را بوسید و گفت خودت میدانی روزها ی بارانی کاری برایم نیست اما خدا را شکر باران رحمت خداست !

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و پنجم

آموخته ام :

با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند

آموخته ام :
با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند

آموخته ام :
از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزارخواهد بود

آموخته ام :
چیزهای کم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آن هارانادیده بگیرم

آموخته ام :
که باخت در یک نبرد کوچک را به قصد برد در یک جنگ بزرگ بپذیرم

آموخته ام :
زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌
، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت
و مثل ابر با کرامت باشم

آموخته ام :
که اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال کنم

آموخته ام :
ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین
ها نیاز دارد

آموخته ام :
دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ولی آنرا متفاوت ببنند

آموخته ام :
.کافی نیست فقط دیگران را ببخشیم ، بلکه گاهی خود را نیز باید ببخشیم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و چهارم

یا هو

میدونی چیه؟؟

تصمیم گیری یکی از مراحل سخت زندگیه ... به این راحتی نمیشه تصمیم گرفت ولی من با اعتماد به نفسی که دارم خودمو برای هر تصمیمی آماده کردم و خیلی خوب تصمیم میگیرم ...

خیلی ها باید کلی با خودشون کلنجار برن ... با کسی مشورت کنند .. ولی اگه بتونی اعتماد به خودت داشته باشی خیلی راحت میتونی تصمیم بگیری...

تصمیم گیری در زندگی یعنی تصمیم سازی آینده و ساختن آینده خوب کسی آینده را ندیده ولی میشه ترسیم کرد آینده رو  ، میگی نمیشه؟؟ یک بار امتحان کن و تصمیم قاطع بگیر میبینی که میشه ...

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و سوم (2)

بنام خدای آرامش دهنده

 

ادامه از قبل :

خوب قول دادم ادامه مطلب قبلی رو بنویسم وگر نه نمینوشتم چون احساس میکنم درست نبود بنویسم ..

این آشنائی ما ۳ سال و نیم طول کشید و همیشه سعی کردم هم برای خودم هم برای اون لحظات شیرینی ایجاد کنم اوایل خیلی خوب پیش میرفت و با اینکه اونی که من میخواستم نمیشد و اون نمیخواست بشه ولی گفتم باشه نمیخوام چیزی بزور باشه بزار اینجوری راحتره من سعی میکنم خودمو باهاش وفق بدم که دادم...

ولی از شب عید نوروز امسال کم کم روابط تیره شد چرا؟؟

چون من بهش گفتم عزیزم نمیخوام خیلی به من وابسطه بشی که برای آینده تو خوب نیست ولی اون توره دیگه برداشت کرد و فکر کرد من با کس دیگه رفیقم و میخوام اونو رها کنم در صورتی که اون میدونست من کسی رو نداشتم و ندارم و نخواهم داشت ...

و کم کم این سردی )که اون بشدت سرد و بی احساس بود از اصل( روبه سردی بیشتر گرائید تا چند روزپیش که گفت دیگه نمیخوام نه ببینمت نه چیزی و اینکه من سردم یخم و تورو خراب میکنم پس برو دیگه که منم برای اولین بار در طول این ۳ سال و نیم عصبانی شدم و با کلمات رکیک خداحافظی کردم...

حالا امیدوارم خدا منو ببخشه و اون هم ببخشه که خدا خودش میدونه من هیچ نیتی بجز دوستی و پاکی و سلامتی نمیخواستم...

اینم برای تو چون میدونم میای اینجا::

و تو بدون تورو به خدا میسپارم و امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق باشی و اینجا لازمه یه نصیحت کنم که فقط باید با خدا باشی و به خدا توکل کنی که اونم با نماز و روزه و بجا آوردن اعمال شرعی خوب و درست میشه اطمینان داشته باش که خودم هم همین راه رو میرم.

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و سوم(1)

بنام خدای آرامش دهنده

خوب میخوام امروز مطلبی بنویسم که تو دلم مونده

چند وقت بود باهاش آشنا شده بودم اونم برای اینکه تو یه منجلابی گیر کرده بود که بر خودم واجب دیدیم به خاطر خدا کمکش کنم ...

بهش پیشنهاد دوستی دادم بعد از کلی کلنجار قبول کرد و بسختی میتونست به خودش بقبولونه که کسی پیدا میشه بی آزار باشه...

خوب تقصیر نداشت وضعیت جامعه اینو ثابت کرده ..

کلی براش وقت گذاشتم و کلی از وقتمو  با تمام گرفتاریهام و هفته ای چند بار بردن و آوردن از دانشگاهش تو این ترافیک و آب و هوای گرم یا سرد...

خوب خودم قبول کرده بودم نمیخوام منت بذارم ولی با همه این اوصاف اونی که من میخواستم نشد چون اون در یک خانواده ای به دنیا اومده بود و زندگی میکرد که ارتباطات سرد حاکم بود و هر کسی کار خودشو تو اون خونه میکرد و این فقط جور کش بقیه بود همین امر اونو بشدت سرد مزاج کرده بود...

برام سخت بود با اینکه ظاهرا همه چیزو میپذیرفت ولی در باطن اینطور نبود...

بقیه مطلب برای بعد...

 

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و دوم

نیمه شب آواره و بی حس و حال
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
.
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
.
از جدایی یک، دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
.
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
.
آن نظر بازی ، آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
.
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
.
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
.
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
.
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
.
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
.
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
.
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
.
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
.
گر تو زوررقبان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
.
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
.
گفت
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
.
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خَمارم بدان
.
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
.
گفتمش
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رُخت افسون شده
.
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی اَت مجنون شده
.
بر لبم بگذاشت لب، یعنی خموش
بر لبم بگذاشت لب، یعنی خموش
طعم بوسه از سرم بُرد عقل و هوش
.
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او دراین دل جا نبود
.
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
.
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
.
روزگار
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
.
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
.
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
.
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
.
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق، جز ماتم نبود
.
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد پیمان را شکست
.
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
.
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
.
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
.
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
.
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
.
مست و مخمور وخراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
.
آخر آتش زد دل دیوانه را
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
.
عشق منء
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
.
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
.
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
.
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
.
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
.
بعد از این
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
.
.
قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهل و یکم


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم


با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم


اندوه من انبوه تر از دامن الوند


بشکوه تر از کوه دماوند غرورم


یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است


تنها سر مویی ز سر موی تو دورم


ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش


تو قاف قرار من و من عین عبورم


بگذار به بالای بلند تو ببالم


کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم