انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب چهلم


خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری


صبح بلندشی و ببینی که دیگه دوستش نداری


خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی


بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی


خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا


می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفا


خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه


چقدر از گریه اون شب چشمتو سرش شلوغه


خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره


بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره


خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی


کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی


!!!!!!!!!! خیلی سخته!!!!!!!!!

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب سی و نهم

بنام حق
وقتی رفتی سراغ جاده‌ای

که می‌گفتی سخت بهانه گیر ِ تو ست

دیگر قاب این پنجره صبح‌ها

از ماریای قدیس

خالی شد،

عطر بوسه‌ات

لای عکس‌هایمان

گم شد

وقتی چمدان می‌بستی

دیگر برایت مهم نبود

چمدانی اینجا

برای همیشه

بسته می‌ماند...

حالا من مانده‌ام

و جاده‌هایی که هیچ کدام بهانه‌ی مرا

نمی‌گیرند؛

و این جعبه‌ی مسافر...

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب سی و هشتم

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

عشق این سرمایه بازار دل

آب این روی سیاهم بود و نیست

یاد ان ایام مشتاقی بخیر

عاشقی تنها گناهم بود و نیست

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب سی و هفتم

 

تا کی بشینم منتظر تا خبری از تو بیاد دل دیگه طاقت نداره این انتظارو نمی خواد
تا کی تو این بهت غریب این انتظارو سر کنم
تا کی باید عاشق باشم عاشق اونکه دور ازم
تا کی باید خواب ببینم اما به رویام نرسم
بس دیگه بس دیگه به من بگو که وعده گاهمون کجاست
به من بگو به من بگو که وعده گاهمون کجاست
به من بگو کدوم شب که می رسه به چشم تو
ستاره قشنگ من به من بگو به من بگو
تا کی شبامو پس بدم تا تورو پیدا بکنم
بیا بمون تا من شب رو پیش تو فردا بکنم
بس دیگه بس دیگه به من بگو به من بگو

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب سی و ششم

سلام
حال همه ما خوب است،
ملالی نیست جزء گم شدن گاه و بیگاه خیالی دور که

مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

همین حالا یک فوج کبوتر زیبا ی سپید از فراز خانمان گذر کرد

راستی یادم رفت بگویم،
این بار که عاشق شدم کاری خواهم کرد که نه زانوی

آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان

دیشب خواب دیدم خانه ای خریده ایم
بی در،
بی پنجره،
بی دیوار،
بی تو

از نو برایت می نویسم حال همه خوب است
اما تو باور نکن
قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب سی و پنجم

بنام ...
رویای یخی ...
رویاهایم بی حرارت عشق تو یخ بسته اند

و دیگر بُعدی ندارم

فضایی از احساس در من نیست

واژه ها را گم کرده ام

عمرم لابلای خطوط تنت پنهان است

می خواهم بنویسم اما

قلمم نام تورا می شناسد

ودیگر هیچ.....

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب سی و چهارم

بنام حقیقت


چیزی نگو

حقیقت را ورق نزن

از مرورش می ترسم

برو ...

و رها کن

برای همیشه برو!

????

من تنها نیستم

کسی اینجا ست

که در وجودش گم می شوم

وخدا هر لحظه هم آغوشی ما را تماشا می کند

و صدای من در گوش خدا پُراست

هر آن ، می شکفم

گُر می گیرم ،

در او ، تا هیچ کجا راهی نیست

رسیدن ساده و جدایی محال

گم که می شوم

هر آنچه بخواهم مال من است

حتی خدا هم خدای من است

باور کن

وبرو...

بترسم بغلم می کند

سکوتِ سردِ ترس ،

ویرانی را لمس می کند

غم همبستردرد می شود

ناله می گریزد

دریایی به جام شراب دلم

جاری می شود

عشق جریان می گیرد و

آزاده ، زنده می شود

در وجودش گم می شوم

تمام هست ها یم ذوب می شود

آرام و بی فریاد م

لمسِ لذت با او داغ است

چقدر گم شدن در اورا دوست دارم

هر لحظه تجربه ی اوج بودن ، زنده است

ومن در او شادم

شادِ

شادِ

شاد

? ???

اینبار باورم کرد!

و برای همیشه رفت

واو هرگز ندانست

هم آغوشی من با خیال او بود

حقیقتم این است

چه کسی می داند

حقیقت چه ارزشی دارد؟؟؟

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب سی و سوم

امروز خدا خیلی دوستم داشت.

قشنگ معلوم بود.

از وقتی از در خونه اومدم بیرون و سرم رو بالا گرفتم و بهش سلام کردم و صبح بخیر گفتم فهمیدم. آخه جواب سلامش رو شنیدم.

قشنگ معلوم بود.

چیزی رو که مدت ها منتظر بودم اتفاق بیفته و هیچ تکونی نخورده بود رو برام تکون داد جوری که داشتم از هیجان خفه می شدم.

قشنگ معلوم بود.

چون امروز که روزه گرفتم صبحش خیلی تشنه ام بود اما الان انگار کلی شربت خوشمزه خوردم.

قشنگ معلوم بود.

چون نزدیک بود تصادف کنم اما اون نذاشت.

قشنگ معلوم بود.

معلوم بود که دوستم داره. یعنی همیشه دوستم داره اما من نمی فهمم. اونقدر که درگیر خودمم و خدا رو یادم رفته.

قشنگ معلوم بود

....

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم