انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب بیست و نهم

بنام خدا

رویای یخی ...


رویاهایم بی حرارت عشق تو یخ بسته اند

و دیگر بُعدی ندارم

فضایی از احساس در من نیست

واژه ها را گم کرده ام

عمرم لابلای خطوط تنت پنهان است

می خواهم بنویسم اما

قلمم نام تورا می شناسد

ودیگر هیچ.....

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب بیست و هشتم

بسم الحق

قاصدک بگو برایم چه آوردی؟؟


 یه روز دلم گرفته بود

با خودم خلوت کرده بودم و اشک چشمام و خیس کرده بود مامانم که دید دلتنگم

برام یه قصه از دنیای قاصدک ها تعریف کرد

و خلاصه از اون روز هر وقت خواستم با اون هایی که پیشم نیستن وبراشون دلتنگم

حرف بزنم به قاصدک خبر می دادم تا به گوششون برسونه

حالا این قاصدک برای شما پیام آورده

دوست گلم یه جمله یا یه آهنگ یا شعر قشنگ که قلبت رو لرزونده

و خیلی دوستش داری رو برام بیار اینجا

راستی قاصدکم به دوستام بگو خیلی دوستشون دارم.


قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب بیست و هفتم

بنام الله

صد مسافر آمد اما هیچکس عاشق نبود ...


هیچ کس حتی خودش هم با خودش صادق نبود ...


هیچ کس آینه ای از آب در دستش نداشت ...


توشه ای جز کوله بار خواب ، در دستش نداشت ...


هیچ کس بی چتر در باران شیدایی نرفت ...


هیچ کس تا گم شدن تا مرز پیدایی نرفت ...


هیچ کس با همرهش از فصل دل کندن نگفت ...


از مسافر ، از سفر ، از شوق ، از رفتن نگفت ...


هر کسی در بغض مه ، راهی به جایی جست و رفت ...


دست از مشق سفر ، از عاشقی ها شست و رفت ...


از کسی ردی ، نشانی ، خاطری پیدا نبود ....


راه بود و ماه بود و عابری پیدا نبود

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب بیست و ششم

بسمه تعالی

من تو رو دیدم .

اولین بار توی دریا دیدمت .

پریدم تو آب تا به تو برسم .

فکر می کردم اگه به تو برسم به رویاهام میرسم .

دریایی که خیلی عمیق بود .

اولش فکر میکردم رفتی زیر آب ، اما چه اشتباهه بزرگی .

کاش هیچ وقت نزدیک دریا نمی شدم .

دریا منو تو خودش فرو برد ، من دنبال تو زیر آب می گشتم .

چه اشتباهی .

تو زیر آب نبودی ، روی آب بودی و موجها تو رو از من دور می کردن.

هر روز دورو دور تر می شدی و من هر روز بیشتر فرو میرفتم .

دیگه نمی تونستم نفسم و نگه دارم .

میخواستم بیام بیرون ، اما نمیشد .

خیلی فرو رفته بودم ، زیر آب هیچ نوری نبود.

دیگه حتی نمی دونستم از کدوم طرف باید برم تا بتونم از آب بیام بیرون .

دیگه نمی تونستم نفسم و نگه دارم ،

آب داشت قفسه ی سینم و پاره می کرد ،

قلبم داشت از جاش در میومد ،

کاش هیچ وقت نزدیک این دریا نمی شدم .

چون به تنها چیزی که رسیدم درد بود ،

دردی که از دوریه تو ، تو دلم موند .

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب بیست و پنجم

سلام

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟
من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم ...
من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی
ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پیله بستی...
حالا دومین باره که عاشقت شدم
اما من هنوز یه کرم سیب هستم و تو یه پروانه خوشگل
تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده ...
از هر چی سیبه منتنفرم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب بیست و چهارم

بنام یکتا

13 رجب

میلاد یگانه راد مرد عالم بشریت ؛

برکننده درب خیبر ؛

اسوه صبر و تقوا ؛

شوهر زهرای اطهر (س)

داماد پیامبر اعظم (ص)

پدر حسنین و زینبین

حضرت امیر المومنین علی ابن ابیطالب (ع)

بر آقا حجت ابن الحسن العسگری امام زمان (عج)

و امت شیعه آن حضرت مبارک باد.

راستی به روایتی امروز روز پدر هم هست

پس بر پدران هم مبارک

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب بیست و سوم

بنام خدای تنهائی

یاد گرفتم

که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله

و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند

یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست

و یاد گرفتم هر چه عا شق تری ،

تنها تری

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب بیست و دوم

بنام خدای دانا

When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can.

وقتی احساس می‌کنی قابل دوست داشتن نیستی
وقتی احساس بی لیاقتی و نا پاکی می کنی
وقتی احساس می کنی کسی نمی تواند دردهای تو را التیام ببخشد
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند


When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.

وقتی احساس می‌کنی قابل بخشش نیستی
برای شرم و گناه هایت
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند


When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.

وقتی فکر می کنی همه چیز پنهان است
و هیچکس نمی تواند درون را ببیند
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند


And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.

وقتی به انتها می رسی و گمان می‌کنی
کسی نیست تا صدایت را بشنود
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند


And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.

وقتی گمان میبری کسی نمی تواند
به خود واقعی درون تو عشق بورزد
دوست عزیز من به یاد داشته باش
خدا می تواند.

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب بیست و یکم

بنام تنهائی ها

پسر به دختر گفت:دوستم داری؟!

اشک ازچشمای دخترجاری شد،می خواست بره

که پسردستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد

و گفت:اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که

من دوستت دارم و طاقت دیدن اشکاتو ندارم...

 

دخترسرشو پایین انداخت و گفت:میدونی چیه؟

من دوستت ندارم...من...

من بدجوری عاشقت شدم...

پسر دستای دخترو رها کرد و باقیافه ای غمگین

از دختر جدا شد.

 

دختر فریاد زد:مگه دوستم نداری؟؟!

چرا داری میری؟

پسرجواب داد:چون دوستت دارم

می خوام تنهات بذارم.

 

دخترگفت:فکر کنم شنیده باشی که می گن

عاشقی که تنهاباشه توی دنیا نمیمونه!!!

توکه دوست نداری من بمیرم هان؟؟؟؟!

 

پسرگفت:اونقدردوستت دارم که نمی خوام به

خاطر من مرتکب گناه بشی!

چونمیگن عشق یه جور گناهه!!!

 

دختر:اما عشقم پاکه!!

 

پسر فریاد زد:عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا

پیدا نمیشه............

و پسر برای همیشه دختر و تنها گذاشت
دختر هم با تنهایی مُرد
قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب بیستم

بنام حق

این دفه میخوام یه عکس همراه با شعر که دوستم گفته ولی درد دل خودم هم هست با امضای دوستم بزارم امیدوارم خوشتون بیاد

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب نوزدهم

بنام یزدان

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد

مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی ?و ببینی

مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد

مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف

با سرعت به آرایشگاه برگشت و به ارایشگر گفت:

می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟

من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم

مشتری با اعتراض گفت:

پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند

آرایشگر گفت:

"آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند "

مشتری گفت دقیقا همین است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند!!

برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هجدهم

بنام خدا


نمی دانم چه می خواهم خدایا


به دنبال چه می گردم شب و روز


چه می جوید نگاه خسته ی من


چرا افسرده است این قلب پرسوز


زجمع آشنایان می گریزم


به کنجی می خزم آرام و خاموش


نگاهم غوطه ور در تیرگی ها


به بیمار دل خود می دهم گوش


گریزانم از این مردم که با من


به ظاهر همدم و یکرنگ هستن


ولی در باطن از فرط حقارت


به دامانم دو صد پیرایه بست

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هفدهم

بنام خدای بی همتا


یک نفس یک شعر یک قصه شروع


یک صدا از پشت ابرای کبود


یک نگاه مهربان از آسمان


برق صد افسانه ی لیلی شروع


یک نگاه مهربان از سوی او


جویبار لحظه های بی شروع


هفت رنگ آسمان هفت رنگ عشق


یک صدا از اوج هفت دریای عشق


یک نگاه از آفتاب سوز عشق


یک خیال ساده اما پر ز عشق

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب شانزدهم

بنام تنهائی

 

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدمو گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که خواست بهش رسید چشمک

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پانزدهم

بنام هستی


رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوانی هام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوانی

-----------------------
تنهای بی سنگ صبور
خونه سردو سوتو کور
توی شبات ستاره نیست
موندیو راه چاره نیست
اگر که هیچ کس نیومد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیارو مرد باش

-----------------------
اگر بیای همون جوری که بودی
کم میارن حصودا از حصودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بی خوده
من با خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاج تو نور خورشید

-----------------------
تنهای بی سنگ صبور
خونه سردو سوتو کور
توی شبات ستاره
موندیو راه چاره نیست
اگر که هیچ کس نیومد
سری به تنهایی نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیارو مرد باش

-----------------------
اما تو کوه درد باش
طاقت بیارو مرد باش

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهاردهم

بنام یکتا

نشستم در فراقت گریه کردم


تمام شب به یادت گریه کردم


میان کوچه های سرد و خلوت


به یادت تا بی نهایت گریه کردم


تمام روز در فکر تو بودم


چو دیدم رد پایت گریه کردم


در آن خاموشی سرد و مه آلود


به آهنگ صدایت گریه کردم


تو ای ابر بهاری شاهدی که


چگونه به پایت گریه کردم


مبار ای آسمان امروز دیگر

 

که من دیشب به جایت گریه کردم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب سیزدهم

بنام مادر

   مادر ای مادر تو را هردم تمنا میکنم                              

                         هرکجا بوی تو باشد رو به آنجا میکنم

مادرم .... 

ذهنم را به روی عابران میبندم وتنهاوجود نازنین تو رامیبینم

که آرام ره می سپاری جاده های زندگی را


مادر.....


همنوا با رود ......


هسو با آفتاب.....


وهمنفس با نسیمهای همیشه راهی.....


در عبور از کوچه های روز وجاده های شب....


با هر سلام چشم دل را بدیدارت محرمتر میکنم ....


سلام مادر .....


ای که وجودت کهکشانیست از ستاره ها که به شهاب کوچک دلم امید میبخشد....


ای که بودنت....


اقیانوسیست از محبت که به کویرتشنه دلم حیات بخشید


در آن خلعی که نه خدا بودونه عشق ....


تو آفتاب محبتی بودی که خداوار عشق را بر دلم ترسیم کردی


دوستت دارم ....


ای که ماه وجودت را به روشنایی چشمانم بخشیدی


ای مهتاب رخت کعبه آ مال من ...


ای کمان دو ابرویت محراب دعای من


دستهایت دو مریم خاموشند در جستجوی آرزوهایم


مادر....


مانند همیشه .....


وجودم را در نسیم نیایشت فراخوان تا دلتنگیم اندکی تسکین یابد


مانند همیشه .....


زمزمه های دعایت را ...


لابلای دستهای پراز محبتت بر وجودم بگذاروبدرقه راهم کن


تا این تن تبدار از نبودنت آرام گیرد....


همیشه سبزباشی مادرم...


ماندنت دعای من هست و در آغوش کشیدنت آرزویم...


بیا تا حس کنم بودنت را مهربانیت را.....


عشقت را...


وتسکین قلبم را که از دوریت فریادبر می آورد وتو را طلب میکند


دوستت دارم مادرم.....


...بیشتر از دیروزو کمتر از فردا


قدمهای سبزت را در بهار عمرم به انتظارمینشینم


...چون به انتظارنشستن گل آفتاب در انتظار صبر

 

 

___00000___00000___
__0000000_0000000__
__000000000000000__
___0000000000000___
____00000000000____
______0000000______
________000________
_________0_________

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دوازدهم

بنام هو

یک نفس یک شعر یک قصه شروع

یک صدا از پشت ابرای کبود

یک نگاه مهربان از آسمان

برق صد افسانه ی لیلی شروع


یک نگاه مهربان از سوی او

جویبار لحظه های بی شروع

هفت رنگ آسمان هفت رنگ عشق

یک صدا از اوج هفت دریای عشق

یک نگاه از آفتاب سوز عشق

یک خیال ساده اما پر ز عشق

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب یازدهم

بنام دلتنگی ها

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند

می خواهم فریاد بزنم

ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم

فریادی در اوج سکوت

که همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می اید

وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم عجین کرد

بغض کهنه ای گلویم را آزارد

نفرین به بودن وقتی با درد همراست

ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دهم

بنام آنکه آفریده است


شاید نگاه هایم کافی نبود؟

شاید قلب من کافی نبود

اما می دانم از همان نگاه اول

اندوه عمیق قلب مرا در یافته ایی

و

من نیز دنیای تنهایی های تو را ...



نگران نباش

من به تمامی قلب های دنیا سپرده ام

که تو را دوست بدارند

دیگر هرگز کسی قلب تو را نمی شکند

به تمامی چشم ها یاد دادم که تنهایی

چشمان تو را باور کنند

دیگرهرگز تنها

نمی مانی .....

چه اهمیتی دارد

همه ی تنهایی قلب شکسته ام

بهای لبخند زیبای چشمانت

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم