انتخاب عشق سخت است ولی هست

..::پرنده ای را که دوستش میداری رهایش کن ..::.. اگر عاشق باشد باز میگردد::..

مطلب نهم

بنام بخشنده

*  هر چه بود همین بود نه دروغ بود و نه خیال


    * هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبک شدن این بعض رویا را در واقعیت حل کردن و نوشیدن جرعه ای بیتابی دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبور مسخ دستانی که همیشه داغ بوداز بودن.


    * هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز دلتنگی هر چه بود همین بود.


    * تو میدانی چه شد که من ماندم و این همه سکوت ؟


    * تو میدانی چه شد که من ماندم و این همه دلتنگی.


    * تو میدانی چه شد که من ماندم و این همه نبودن تو ؟


      تو میدانی چه شد که من ماندم و این همه سرگردانی ؟


    * تو میدانی چرا هر چه این نگاه میبارد این بغض سبک نمیشود ؟


      چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم میکند


    * چقدر گفتم اینهمه رمزمه نبودن بیتا ب ترم میکند


    * من گفتم اما تو باور نکردی.


    * دلتنگ تر شدم ….


    * بیتاب تر شدم ..


    * بعد هم من ماندم و خودم !


    * من ماندم و این همه فراموشی گاه و بیگاهی که به نگاهت چنگ می اندازد….


    * من ماندم ….


      نمی دانم چرا همیشه برای سهممان دیر میرسیم !


    * همیشه وقتی میرسیم که دیگر هیج نمانده جز حسرت …


    * نمیدانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی؟


    * باورت میشود


    * فصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتطر من هم .


      تو مانده باشی و یک دنیا توجیه..


    * تو مانده باشی و یک دنیا دروغ….


    * تو مانده باشی و یک دنیا خیالات پوچ .


      باورت میشود


    * فصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟


      باورت شود !!! قصه تمام شد


      تو ماندی و هیچ ……………………………………..

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هشتم

بنام آنکه میشنود

نمی دانم چه می خواهم خدای
ا
به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

زجمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستن

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند
قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب هفتم

بنام رحمان

 

یادته یه روزی بهم گفتی:

هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون

که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده .......

 

 گفتم: اگه بارون نیومد چی؟؟؟

 

 گفتی:

اگه چشمای قشنگت بباره،

آسمون گریش می گیره

 گفتم یه خواهش دارم ........

 

وقتی آسمون چشام خواست بباره تنهام نذار......

 

گفتی به چشم......

 

حالا امروز من دارم گریه می کنم

و تو هم اون دور دورا ایستادی

و داری بهم می خندی

ای نامرد

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب ششم

بنام او

به نام آنکه دوستی را آفرید، عشق را ، رنگ را ... به نام آنکه کلمه راآفرید
.و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم.
سالهاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بیدلی را ، ساختن خانه ای در دل.
و این دل بینهایت، چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش.
او رفت و من نشناختمش .
در تمام میخکهای سر هر دیوار،
آواز غریبش را شنیدم اما نشناختمش.
همانگونه که بغضهای گاه و بیگاهم را نشناختم.
قط آنقدر او را شناختم در سایه های افتاده به کلامش، به دنبال جای پای خدا
وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم
تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونپیش من برمیگردی
کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!! دوست داشتم زیر بارون
قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم! آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب پنجم

بنام یار

روزها یکی ..یکی ..میان و می رن...!
دیگه حسی واسه زندگی تو خودم نمی بینم....
احساس می کنم که این زندگی هستش که منو ..بالاجبار با خودش می کشونه!
چند وقته که حتی حس گریه کردن هم ازم گرفته شده..!
گوشه به گوشه خاطراتمو سرک می کشم....
ولی ازش هیچ خبری نیست..!
انگار نه انگار که یه زمانی ..بوده....!!؟
هر وقت دلم می گرفت نگام به ستاره های آسمونا بود...!
فکر می کردم اینجور ی می تونم یه نشونی ازش بگیرم....
ولی حالا حتی ستاره های آسمونا هم یادشون رفته که این پایین یکی چشم انتظاره!
تنهایی رو بیشتر از همیشه حس می کنم!
خسته تر و دلتنگ تر از همیشه......
دنبال یه پناهگاه امن می گردم.....!
شاید با رسیدن بهش یه کمی آروم شم...
ولی مثه اینکه مهربونی که اون بالاس...محکومم کرده به تنهایی!
مهربون عالم :
تسلیمم...!
اگه تو می خوای اینطوری باشه من حرفی ندارم...!
بذار همه دلتنگی هام و بی کسی هام بمونه واسه خودم....حرفی نیست!

فقط ازت می خوام اونو تنهاش نذاری....و همیشه باهاش باشی!
این روزها اون بیشتر از من به تو نیاز داره..!
پس می سپارمش دست خودت........!
فقط کاش بهم می گفتی :
تا....کی چشم به راهی و انتظار !!!؟
قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب چهارم

یا حق

 

تکیه به شونه هام نکن .

من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمیرسیم

بسه دیگه بذار برم

کی گفته بود به جرم عشق

یه عمری پرپرت کنم

حیف تو نیست کنج قفس

چادر غم سرت کنم؟

من نه قلندر شبم .

نه قهرمان قصه ها

نه برده حلقه به گوش .

نه ناجی فرشته ها

من عاشقم همینو بس

غصه نداره بیکسیم

قشنگیم قسمت ماست

 

 

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب سوم

یا هو

ببین دیشب خوابتو دیدم

چه عاشقانه اومدی و چه مهربونه اومده بودی

چه عاشقانه نگام کردی و چه مهربانه نشستی کنارم

ولی چرا ؟؟

ولی چرا تا اومدم بودنتو

اومدنتو

حضورتو

حس کنم رفتی؟؟

داره کم کم باورم میشه که تو یه حسی

یه نوری

یه چیزی شبیه فرشته که تو رویائی

و دست نیافتنی

خوب وقتش بود پا شدم نماز خوندم

ولی همش تو کنارم بودی

هنوزم هستی پس بمان تا آخر

در کنارم که حس خوبی دارم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب دوم

بنام قادر توانا که هرچه هست در دست اوست

 

خاطرات

 

به سرم زده به خاطره هایت سری بزنم

آخر این روزها هی اتفاقی برایم تکرار میشوی

چه اینجا ؛

در بعد دلتنگ همین اطاق

چه آنجا

در ایستگاه بیست و چندم آخر خیابان

نمبدانی

نمیدانی چقدر نجیب است خاطرات

بلند و رویایی است

مثل تر شدن گونه مهتاب

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

مطلب اول

بسم الله الرحمن الرحیم

قدم اول را به یاد حق بر میدارم که شاید پایدار بماند ولی آنقدر ذهنم مشغول است که نمیدانم از کجا شروع کنم ، ای کاش کسی بود دستم را میگرفت و میگفت از  کدامین راه شروع کنم

قلم زده شده توسط : محمد Mohammad : ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
قلم زده شده توسط : پرشین بلاگ : ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
Comments بنویس دیگه () لینک دائم