سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمیگردند:
زمان، کلمات و موقعیتها.
سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند:
آرامش، امید و صداقت.
سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند:
رؤیاها ، موفقیت و شانس .
سه چیز در زندگی از با ارزش ترینها هستند:
عشق، اعتماد به نفس و دوستان
اول باران . آخر جاده تکرار
تکرار، تکرار، تکرار ...
آنقدر لباس تکرار را به تنم می کنم،
تا که از دره ای مبهم در چشمان شفافت، از شفافیت و تازگی سقوط کنم ..
همچو شبنم
از گونه هایت رو به زمینی ها و تکه تکه شوم هنگامی که به زمین می خورم
و پاییز، باد به دست جمع ام کند .. و تبخیر کند، خورشید مرا از یادت ..
شب های تازه، تاریکی های جدید که تکرار من تاریک ترش نکند
روز های سرد،
دور از اندک گرمای جسم زنده ی من، که کوره ی نان محبت می خواندی اش ..
دل سپردن به ترانه هایی که آخرین چهره ی خسته ام را دوباره در ذهنت به تصویر نکشد
و من، فراموش شده ترین،
همان برگ زرد خشکی ام که زیر پایت خورد شد، و بارانی ترین فریادش را کشید،
به تو می گویم
که من به دنبال زندگی ام
به دنبال درختی که بتوان از یکی از شاخه هایش برعکس آویزان شد
و همان گونه به زندگی خندید ..
فصلی را تا زرد شدن حس کرد،
با نسیم ها بالا پایین شد و با طوفان ها یک دستی به خانه چنگ زد ...
با باران گریست و آرزوی گونه ای برای شبنم ها شد ...
من اسیر اسارت این درختم
اینجا روییده شده، همین جا زرد میشوم ..
فقط نمی دانم کدام عابر است که به جنازه ام هم رحم نمی کند، تنها راز زندگی ام..
اینقدر مرا نبو، تنها خواسته ام ..
من ارزش بستن و خاموشی چشمانت را هنگام بوییدنم ندارم ..
به عمق من خیره نشو، چرا که مزه ای ندارم ..
به دنبال میوه ها باش، چرا که من هر چه را که ندارم،
آنها یکجا و به یکباره، همگی را باهم دارند ..
سبز بودن،
کوته زمانی که تا سقوطم به من هدیه شده از جانب این درخت،
تنها دارایی ام ..
و خیرگی به تو و خواسته های جامانده ات،
تنها رنجیست که در درون رگ برگ های ذهن و وجدانم،
به این طرف و آن طرف برای رهایی می دود ...
بال هایت را بگشای اگر در پی مزه هایی ..
بال بزن، به تکان هایم توجهی نکن ..
نمیدونم چی بگم فقط ساده میگم
سال نو مبارک
در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست،
پس برخیز تا چنین مردمی بگریند ...
.
.
.
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند
.
.
.
نصف اشباهاتمان ناشی از این است که
وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم
.
.
.
سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید
.
.
.
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که
"ای کاش"
تکیه کلام پیریت نشود
.
.
.
چه داروی تلخی است وفاداری به خائن،
صداقت با دروغگو،
و مهربانی با سنگدل ...
.
.
تلاش
هر چعه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب !
ای تلخ ترین شیرینی !
ای سبک ترین سنگینی !
تو غم ناک ترین شادی زندگی ام هستی .
تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی .
ای اتفاق ساده پیچیده !
چرا مرا نمیسوزانی ای سردترین شعله هستی !
ای پر سنگین رها شده از گم نام ترین پرنده ی مهاجر هستی !
شهر پرنده ها کجاست؟
وقتی دیدمت :
وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم. پشت شیشه . محو تو . آخ که گاهی پائین چقدر بهتر از بالاست ! تو نمیدانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو آن پائین مثل یک حجم آبی میدرخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودی ام می شد. بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را پیمود و می شمرد و می بوئید و تمام می کرد و دوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد و دل من چه قدر کوچک و تنگ بود. می خواستم بگذارمش هزار بار خیابان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ تر شود و بزرگ تر شود آن قدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری . اما نشد و نمیشود. تو گفتی برو آن جا . کنار دیوار . من میخواستم دیوار را آن چنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بن بست رها شویم اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلو دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چه قدر بلند بود و ضخیم بود و سخت . دیوار با نا توانی و حقارت ما پوزخند می زد و من لج ام گرفته بود. بعد تو چشم های سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشم هام را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام. بعد من به دست هایت خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آنها دیدم و بر خود لرزیدم . مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند . بعد من با قلم سبزی تمام حرمت آن دست های آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است.
تو تنها گوش کن
مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی ،
مثل پرنده در قفس اسیرم و تو تنها در آسمان پرواز میکنی ،
مثل غروب در حسرت تماشای طلوع هستم
اما
تا میخواهم تو را ببینم غروب میکنی ،
مثل یک قناری پربسته در قفس برایت آواز عاشقانه میخوانم ،
خیالی نیست که اسیرم ،
تو تنها گوش کن
اکنون
و پس از 33 سال ...
بهتر اینست که بجای این تحریمهایتان...
فقط سکوت کنید و گوش دهید به حرف هایی که این روزها ...
در میادین تحریر...از دل ملتهای رنج کشیده بر می آید...
این گوش دادن بهترین کارست ...
